ادامه‌ی همان اولاً و آخراً

نه همیشه
گاهی اوقات، همینطوری به سَرَم می‌زند
که پی سایه‌ئی موزون باشم
اما آنقدر نمی‌دانستم که راه نجات آفتاب
رفتن به سایه نیست.
در بعضی از فصول، باید قیودِ بودن را به دریا داد،
از مضامین مظنون گریخت، از دیو گریخت،
از بعضی واژگان فخیم، از غیبت آب در ذهن کور کویر،
باید بی‌گمان، ساده و آسان از آسمانِ بعضی آدمیان گریخت.
باید بعضی فصول، حروفِ ربطِ بوسه و اشاره را
بر مقنعه‌ی ماه سنجاق کرد
و خیره به رویائی از شش سوی خویش
خواب کودکی را دید که از حروفِ الفباء
به ترکیبِ واژگان قلیل تو می‌رسد،
مثل مجموعه شعر باران و بایزید
مثل عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقتِ شهریور
چه می‌دانم، مثل بازی لام در لیالیِ من.

هی ری‌را، دیر آمدی
دیر آمدی ری‌را
باد آمد و همه‌ی رویاها را با خود برد.