آن

دارند حرف می‌زنند
یکیشان فقط نگاه می‌کند
یکیشان مثل صراحتِ لهجه‌ی باد است
بوی باران و برادرانِ رفته از این‌جا می‌دهند
انگار از نورِ خالصِ دریا آمده‌اند
چند نفرند
به آبیِ آسمان نزدیک‌تر
تاکید عجیبی روی بعضی واژه‌های ما دارند
انگار چیزهایی در سایه‌روشنِ ستاره می‌درخشند:
پولک شکسته‌ی ماه
بلورِ آب، حواسِ تماشا ...!

می‌گویند:
برای نجات نیلوفر از سایه‌سارِ صخره آمده‌ایم
صخره آن بالاست
همه می‌ترسیم.
پروانه‌ها رفته‌اند
میانِ ماه و این همه ابرِ عزاپوش
پادرمیانی کنند.

مسافری که از تیره‌ترین افق آمده بود
می‌گفت: معلوم نیست چه رُخ خواهد داد
قناری‌ها از خواندنِ جُفت‌های خود می‌ترسند
از آوازِ باد و رویای لیموبُنان می‌ترسند
دیگر کسی کلماتِ روشنِ هیچ ترانه‌ای را به یاد نمی‌آورد
بوی سوختنِ کتاب و کبوتر و نی می‌آید
ما در بیشه‌ی بادهای بدگمان گُم شده‌ایم.

داریم حرف می‌زنیم
دریا پشتِ درگاهِ بسته‌ی دی‌ماه مُرده است
نه افق، نه آینه،‌ نه آوازی
کسی برای نجاتِ نیلوفر نخواهد آمد
وزیدنِ عطر و بلورِ آب ... شوخی بود
اصلا حرفی نیست
آفتابی نیست
قناری مُرده، لیمو پیر، من خسته!
و پروانه‌ها
که لایِ آخرین کتاب سوخته
از سکوتِ باد می‌ترسند!