آن شب

آن شب
همه‌ی کهکشان‌ها از پشتِ حصيرِ نی پيدا بود

گِرِه می‌زنم چراغ را ...
چراغ را به کورترين کلماتِ بی‌گناه گره می‌زنم.
همه چيز روشن، همه چيز پيدا
روشنی‌ها پيدا، راه‌ها پيدا، روياها پيدا.
راه می‌افتم
بند به بند
از ممنوع‌ترين محبسِ خستگان می‌گذرم
و به خودم ثابت می‌کنم
برای عبور از سرکش‌ترين شعله‌ها
پيراهن از سوادِ سياوَش و
سخن از پايداریِ دريا پوشيده‌ام.

دريغا که در اين شبِ نانوشته
نيزارِ ستارگان خواب است
بيشه، باد، پروانه، پلنگ و
بِرکه و باران خواب است.

قسمتِ من آيا
همين ناآشنا آمدنِ من است؟

يک چيزهايی ديده
يک چيزهايی شنيده
يک چيزهايی ... که گفته‌اند، می‌گويند!
ماه مقصر است
سايه‌روشنِ حصيرِ نی و
نمازِ ناتمام همين ترانه مقصر است.

يوما، يوما، يوماآنادا!
در اين شبِ هر کس به هر کسِ بی‌پدر
هرگز هيچ ستاره‌ی روشنی
مرا نخواهد شناخت.
من
سال‌هاست گِره از گلوی کلمات گشوده‌ام.
تقلایِ ترانه‌کُشانِ کهنه‌کار هم به جايی نخواهد رسيد
مرگ هم می‌داند که ماندنِ بی‌چرا
فقط سرنوشتِ صخره‌ی آفتاب است!