آرزوهای مشترک

در شبی نمور، کبريتی خيس
خواب شعله‌ی خُردی در سنگچين اجاقی خاموش می‌بيند
در جايی دور، دشنه‌ای قديمی، خسته از کابوس کبوتران
خواب غلافی کهنه می‌بيند،
و من در پسِ همه‌ی ديوارهای جهان
خواب دريچه‌ای کوچک.

در کشاله‌ی پاگردِ دری بسته، جفتی پوزار باژگون
خواب بازآمدنِ مسافری مُرده می‌بيند.
در دفتری از مراثیِ دريا، تنها يکی قطره‌ی غريب
خواب بازخوانیِ همسرايان را بر بامهای ستاره می‌بيند،
و من در پسِ همه‌ی ديوارهای جهان
خواب دريچه‌ای کوچک.

در منظر مظنونِ انهدام
بچه‌ی بلوطی بی‌ريشه از هزاره‌ی خشکسالِ ناشکيب،
خوابِ شکفتن يک جوانه می‌بيند.
در شنبه بازارِ ويار و تماشا
نوعروس آبستنی از نسل انتظار
خواب يک انارِ پابه‌زا می‌بيند
و من در پسِ همه‌ی ديوارهای جهان
خواب دريچه‌ای کوچک.

کبريتی برای سيگارم
دشنه‌ای برای تقسيم به نسبتِ نان
مسافری ساده از تبسم رجعت
ستاره‌ای خميده بر دفتری خوانا
جنگلی همه از جوانه‌های بلوط و بابونه
زنبيلی پر از انارِ نوعروسِ بازاری
و دريچه‌ای، که من از قاب آسمان و آفتابش
تنها طلوع ترا زمزمه کنم ای حروف مُجرِم عشق!